ミ★ミ سکوتی به وسعت شب ミ★ミ

. . . داره باورم میشه


می دانم امشب حتما خواهی آمد

در راه مشتی ستاره برایم بچین

خانه را آب و جارو کرده ام

سقفش ماه ندارد

باید تو را ببینم

باید تو را قشنگ ببینم..

نور می خواهم..

راستی چای دوست داشتی یا قهوه؟

در خیابان که قدم زدی

حواست به دلتنگی هایم باشد

فقط زود بیا

آنقدر زود بیا

که دست مهتاب، تو را

از طاقچه آسمان نچیند

دیگر نباید از دست بروی،

این بار

گوشه ای دنج

پشت خانه ی باران

تو را

در فنجان قهوه ام می نشانم

در ته تقدیرم...

نه..

نه..

زود بیا...

تو دیگر نباید از دست بروی



نوشته شده در ساعت 5:7 PM توسط سعید|





در هیاهوی زندگی دریافتم


چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت


در حالی که گویی ایستاده بودم


چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد


در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود!


حال دریافتم کسی هست که


اگر بخواهد میشود 


واگر نه


نمیشود


"به همین سادگی"


کاش نه میدویدم


و نه غصه میخوردم


فقط او را میخواندم....



نوشته شده در ساعت 0:15 AM توسط سعید|




کودکي ام زود تمام شد !

جواني ام زود شروع شد !

مشکلاتم زود آمدند !

سختي ها زود آغاز شدند !

بگذاريد آلزايمر را هم زود شروع کنم . . .

فراموش کنم همه جا و همه چيز و همه کس را

کودکي را ...

آدمها را ...

آرزوها را ...

حسرت ها را ...

همه را فراموش کنم ، جز يک عشق . . .

جز يک پنجره و عروسک يادگار از عشق ،

که در آغوشش بگيرم و کنار پنجره بايستم . . .

و هرکس از اين آدمها کنارم آمد

فقط نگاهش کنم و با خود زمزمه کنم:

چقدررررررر آشناست . . . . .


مي خواهم آلزايمر بگيرم ....!!

نوشته شده در ساعت 11:59 PM توسط سعید|



 

بايد فراموشت كنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود   !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ...

تا بعد، بهتر می شود ...

فکری  برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم


 

نوشته شده در ساعت 9:13 PM توسط سعید|



 

 

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم …

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده…

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم …

 

 

نوشته شده در ساعت 1:35 PM توسط سعید|





نگران نباش ...

"حال من خوب است "

بزرگ شده ام !

دیگر آنقدر کوچک نیستم که در دلتنگی هایم گم شوم ...

آموخته ام که این فاصله ی کوتاه بین لبخند و اشک نامش " زندگیست "

آموخته ام که دیگر دلم برای " نبودنت" تنگ نشود ...

راستی دروغ گفتن را نیز خوب یاد گرفته ام  !

" حال من خوب است "

.

خوب خوب . . .

نوشته شده در ساعت 9:1 PM توسط سعید|



 

 

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت

عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام

درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها

می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست

زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود

می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است

حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا

صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من

ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود

مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد

واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد

 

 

نوشته شده در ساعت 4:36 PM توسط سعید|



 

خط به خط

برگ به برگ

دفتر به دفتر

پر شده از دلتنگی های ریز و درشت

نوشتم

واسه اون روزی که بر میگردی

خواستم دفتر دلم رو پیشت باز کنم

خواستم گله کنم  

برات بگم که چه تلخه شبای دلتنگی

چه سرد حس بی کسی

چقد سنگینه که برند و تنهات بذارند

امروز اومدی

رفتم سراغ دفترم

پیداش نکردم

تک تک کمد ها رو زیر و رو کردم

پیداش نکردم

همه جا رو زیر و رو کردم

باز پیداش نکردم

اومدنت یه طوفان بود

که همه ی دلتنگیهام رو با خودش برد

 

 

نوشته شده در ساعت 3:53 PM توسط سعید|




و به قلبی که برای تو می تپد !

این شب

واین باران . . .

و تو !

چند دقیقه دیگر وقت داری ؟

تا به من نگاه کنی .

پیش از آن که کاملا ً تمام شوم …

 


 

نوشته شده در ساعت 11:30 PM توسط سعید|



 

 

 

من تنهایم و تو تنها تر  !

اما برو . . .

برو که جاده انتظارت را می کشد

برو تا بهانه ی شعرهایم شوی

برو تا بغض گره خرده ی گلویم شوی

برو تا حسرتی بر قلبم شوی

برو که وقت رفتن است

دیگر برای ماندن و عاشق شدن دیر است

امروز روز فراق است  !

و دلتنگی

خسته ام

خسته تر از تو

درمانده تراز تو

اما تنها همانند تو

بیا امشب با هم بسراییم ترانه ی دلتنگی را

تا زمزمه مان شود

آن روز که تنها تر از تنهاییم . . .

 

 

نوشته شده در ساعت 12:18 PM توسط سعید|




مطالب پيشين
» دلم هات چاکلت میخواد !
» نمیدونم چمه !
» حیف که نمیشه !
» آلزایمر
» عذاب سکوت
» برگشتم !
» !
» چه زود میگذره !
» خوش به حالت
» وقت رفتن نباید گریه کنم !
Design By : ParsSkin.Com