ミ★ミ سکوتی به وسعت شب ミ★ミ
...... سکوت بی بهانه ترین صدای مهر است و من سکوت می کنم
کجایند مردمانی که به مهربانی دست نیاز داشتند ؟ مردمانی که از خویش جدا و به یکدیگر وصل بودند ! دایره ای از عشق را در آسمان نمایان می ساختند ... محبت ، یکدلی را هر روز پیشه می کردند ! کجایند پروانه هایی که به دور شمع نالان می گشتند ؟ گریه ها هم دگر تکراری شده !! کس باور ندارد درد دل ، ظاهر آن نیست ... آبی آسمان کو؟ رنگین کمان کو؟ باران کو؟ پر شده از سیاهی ، از دو رویی ، از ریا مثل شهر مرده هاست اینجا ، ای خدا !! طنابی از حسرت ها خواهم ساخت و به درختی از ندیدن ها خواهم بست گردن حضور بی وجود خودم را ... به دست دلهره های طناب خواهم داد ! از صندلی چوبی ثانیه ها گذر خواهم کرد و با لگدی به این ثانیه ها با ثانیه ها ، با او ، با آسمان و با این درخت خشک و پوسیده خداحافظی خواهم کرد ... نمی خواهم حتی بارانی از غصه ، چشمان زیبایش را تر ، کند من اکنون آزادم ! مثل پرنده ، مثل برگ جا مانده از درخت اکنون آزادم ! هوای اینجا سرشار ز بوی اوست اینجا کسی مرا برای نرسیدن به آرزوهای آبی سرزنش نمی کند بگذار پرواز کنم ... اینجا دیگر دیواری وجود ندارد که فکر مرا در میان خودحبس کند بگذار با تقلایی خودم را به دست طناب برسانم و پرواز کنم ! اینجا هوا سرد است ...! دستها بالا بود ... هر کسي سهم خودش را طلبيد. سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي ولی نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر يک پاسخ ! پاسخ يک حسرت ! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي ها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند من عاشقم ٬ عاشق صدای شرشر باران ٬ عاشق پنجره های خیس باران خورده و عاشق کوچه های نمناک انتظار . من عاشقم ٬ عاشق شبهای پر ستاره و مهتابی در کوچه پس کوچه های دلواپسی و دلتنگی در انتظار دیدار یک آشنا . . . من عاشقم ٬ عاشق پاکی و معصومیت ٬ عاشق نگاهی پاک و بی ریا ٬ عاشق سبزی بهار و عاشق تمام شقایق های عاشق دنیا . . .
كاش مي شد سرنوشت را از سرنوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفترخوبي نوشت با محبت، با وفا، با مهرباني ها نوشت داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاين همه اي كاش ها بر دفتر دل ها نوشت بنویسید در بستر ناکامی و حسرت شبی جان داد ! ولی تا آخرین نفس به سختی زیر لب ... این سخن تکرار می کرد : > به جنگل سکوت خاطراتم سوگند درخت یادتان را باغبان خواهم بود تا ابد < با سلام به همه دوستان : درسته ! این وبلاگ تا تابستان سال آینده به دلایل تحصیلی به روز نمی شود ... نه ... نه ... حذفش نمیکنم . چون کلی خاطره خوب و بد باهاش دارم از اون دسته آدما هم نیستم که برم و پشت سرمو نگاه نکنم بهتون سر میزنم و جواب نظرات و میدم ولی از به روز کردن وب معذورم فقط امیدوارم تو این مدت چه کوتاه و چه بلند هرچی بدی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید ! میخواستم اسم تک تک دوستان رو ذکر کنم ... ولی ترسیدم اسمی کسی از قلم بیفته ! به خاطر همین از همه آجی ها و داداشا که به خاطر من سکوت و شکستن و جرات فریاد زدن به خودشون دادن صمیمانه تشکر میکنم دیگه داره طولانی میشه ... ! از همه شما حلالیت می طلبم و التماس دعااا دارم ... به امید دیدار كيستم بي تو ؟ شبي دلگيرم ظلمتي ممتد و بي شبگيرم بي تو يك خواب پريشان ، يك وهم بي تو رويايي ، بي تعبيرم نيست يك لحظه تبسم با من بي تو آيينه بي تصويرم كوششي بي خود و كاري به عبث شعر تكراري بي تاثيرم تو همه زندگي من هستي بي تو از زندگي خود سيرم ! غصه ها بيدار است دلم امشب پر اندوه نگاهيست كه در بادو نسيم پنهان گشت لحظه ها خواب آلود وطبيعت جاريست چشمهايم خواب وخيالم در پرواز زندگي در گذر است
و این قصه زیبا و غم انگیز من است ... كاش ميشد هيچ کس تنها نبود گاهي كه دلم
چشمهايم را فراموش مي كنم اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است من هنوز تو را دارم ... باز هم در خواب من سر می کشی باز می آیی تو در رویای من مثل هر شب با حضور آبی ات می شود یک آسمان، دنیای من با دلی لبریز از مهر و امید میهمان لحظه هایم می شوی در کنارم می نشینی تا سحر آشنا با غصه هایم می شوی با طلوع سبز خود ای مهربان زندگی ام را بهاری می کنی با صفای قلب پاک و صاف خود عشق را در من تو جاری می کنی با وجودت ای پرستوی امید می زنی پر در هوای زندگی با حضورت لحظه های ابری ام می شود لبریز از بالندگی رد تو درخواب من گم می شود باز هم وقت طلوع آفتاب باز فردا شب برای دیدنت چشم در راه تو ام هنگام خواب رهايم ساختي ! مي خواهم هنگامي كه نيستي به قلبم بياموزم كه چگونه آرام باشد و چگونه شكوه نكنم ! و چطور از جدايي سخن نگويم پس از اين سكوت خواهم كرد هيچ نخواهم گفت وقتي كه نيستي حتي به چشمهايم خواهم آموخت كه اشك نريزند !! تو هم سكوت كن حرف نزن اگر مي خواهي ذره ذره من به دوري ات عادت كنم ! ديگر پاسخ نخواهم گفت سلامي را كه نشانه دوستيمان است ... ولي دوستت خواهم داشت ! و از دوريت رنج خواهم برد كلامي از من نخواهي شنيد جز " سكوت " همه ي پنجره ها خنديدند ! و نسيمي كه پر از عاطفه بود پرده را مي رقصاند افق آهسته دميد نبض يخ بسته من باز تپيد !! دلم" عاشق " شده بود عاشق گرمي آن واژه پاك عاشق مطلع جوشنده نور عاشق يك گل سرخ عاشق شهر بلور واژه تازه ي من پنجره ي چشم تو بود ... ناگهان برقي زد : باد و باران گفتند : آسمان تعطيل است ...! پرده ها ... پنجره ها ... و نسيم سحري همه" رويا " بود ... ای تمام فکر من در روز و شب ای همه هذیان من در سوز تب ای نهان در پیکرم چون جان شده همچو بوی گل به گل پنهان شده آه ای بالا ترین سوگند من ای نهان در گریه و لبخند من ای به رگهایم چنان خون گم شده در میان دیده ام مردم شده ای شکوه آسمان در چشم تو ای فدای قهر و ناز و خشم تو ای بهشت دلکش موعود من خون گرم زندگی در پود من ای تمنای دل تنهای من ای چراغ روشن شبهای من جز تو کی دارم به جز تو گفتگو ؟ ای به چشمم گوشوار آرزو گر که یاران غافلند از یاد من ! از دل دیوانه ي ناشاد من عشق تو چون در دلم باشد چه غم ! چون که تا روز قیامت با توام خلق می گویند گر او یارت كه هست مایه غم از چه در اشعارت است گر دل او با دل تنگت یکیست ناله های حسرتت پس چیست چیست ؟ آه من دیوانه ام دیوانه ام جز تو از خلق جهان بیگانه ام دوستت دارم تو می خواهی مرا ؟ باز می ترسم نمی دانم چرا !! وای اگر روزی فراموشم کنی ! با غم هجران هم آغوشم کنی وای اگر نامم بمیرد بر لبت یا فرو بنشیند این سوز تبت آه میترسم شبی طوفان شود ساحل امید من ویران شود گر ز دریا قطره ای هم کم شود مرغ طوفان سینه اش پر غم شود ای دلت دریای پاک و روشنم مرغ بوتیمار این در یا منم ...! مردم می خواهند بدانند : کدام مقام پشت این کودتا بود؟ نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد : بهت آور است مردمی که در صف های طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می دانند که به چه کسی رای داده اند با حیرت تمام به شعبده بازی دست اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می کنند.آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می دهم که تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آنچه که از عملکرد متصدیان بی امانت دیده ایم و می بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثارنابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه های جبران ناپذیر قرار دهد.به مسوولان توصیه می کنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست.آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کمترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.اینجانب از همین فرصت استفاده میکنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر(ص) است با تمامی شور ادامه می دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه میکنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت میکردند سپاسگذاری کنم و تاکید نمایم که تا رسیدن به نتیجه ای که کشور ما لایق آن است همچنان به حضور و تلاش آنان نیاز است. و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون میر حسین موسوی خامنه می نویسیم موسوی ، مي خوانند احمدي نژاد دانه بسیار ، بسیار کوچک بود . و به چشم نمی آمد ! روزی تصمیم گرفت که خود را به همگان نشان دهد ؟ سوار باد می شد و از جلوی چشم همه می گذشت روی زمینه روشن برگ ها می نشست اما هیچ کس به او توجه نمی کرد .! وفقط در چشم پرندگانی که به عنوان غذا یا حشراتی که به عنوان آذوقه زمستان به او نگاه می کرد ند جلوه کرد به درگاه خدا رفت و شکایت کرد و گفت : این چه عدالتی است که من را کوچک آفریدی تا در نظر هیچ کس قرار نگیرم خداوند فرمود : تو برای جلب توجه همگان همه کار کردی اما باید بدانی که برای اینکه به چشم همه بیایی باید خود را از همه مخفی نگه داری دانه از صحبت های خدا چیزی متوجه نشد به زیر خاک رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند سالها گذشت ... و دانه کوچک به سپیدار تنومند و بلند قدی تبدیل شد حال دیگر همه او را به هم نشان می دادند و نیازی به جلب توجه کسی نداشت ... !! یاد تو همیشه درذهنم عشق تو همیشه درقلبم و عطر مهربانی تو همیشه در وجودم جاریست سال ها بود که چون کبوتری آواره به دنبال همدم می گشتم ؟ تا لانه کوچکم را با نور خود منور سازد و آهنگ زندگی را درگوش من نوازش دهد گرچه کف لانه ام از چوبهایی هست که قابل نشستن نیست !! ولی آن را باغرورم فرش می کنم ... و هر تکه از آن نشانه ای از تنهایی من است ... ! آري دنيا بزرگ است. انقدر بزرگ که توانسته دلهاي تمام عاشقان را در خود جاي دهد.دل من در اين دنياي بزرگ دلي را مي طلبد دلي را که از دنيا هم بزرگتر است. دلي را که از خورشيد گرم تره از آيينه شفاف تر از چشمه زلال تر. از شب زيباتر. از روز روشن تر از گل خوشبوتر. از جان عزيزتر و در آخر از هر چه خوبيه در اين دنياست خوبتر . دل من براي جاي گرفتن در گوشه اي از دل پاک و پر محبتش مي گريد . و اگر در کنج دلش براي دل کوچکم جاي نباشد خون ميگريم !!!!!! من مي خوام قفل سکوت و بشکنم صدامــــو تا اوج ا بــــــرا ببرم مي خوام از باغ دلم شاخه گلي واســـــه آدماي عاشـــق ببرم من مي خوام تو دفتر نقاشي هام عکــــس ماهي رو تو دريا بکشم تو آسمون عشق تنهاي دلم قفســـــي قد يه دنيا بکشم من مي خوام بي رنگ بي رنگ بمونم از فرا سوي دل تنــــــگ بخونم مي خوام از عشق کبوترا کلاغا از وصال شيشه و سنگ بخونم دستمال کاغذی به اشک گفت : اما ... گفتند که عشق در همین نزدیکیست و من چه ساده باورم شد تا آمدم هجی عشق بیاموزم عشق آمد!! به سادگی یک پلک بر هم زدن آری آمد و قلب مرده ام را شور حیات بخشید و من و زندگی ام را همبستر مستی یک میکده کرد و و و ....... وقتی رفت زندگی را برد و میکده را ویران ویران در گوشه ای رها کرد و من به سادگی یک پلک بر هم زدن تنها شدم! حالا نه فریاد مانده و نه شوری فقط من مانده ام و قلبی خالی از نبض! من مانده ام لرزان و ترسان با دستانی خسته و احساسی بی روح در مقابل تو! حال به من بگو با تو که پر از احساسی چه کنم؟؟ به من بگو به جای همه تو به من بگو با این یقین چه کنم؟؟ کوچه خالی بود خالی از همهه ی رهگذران، و خالی از شتاب زمان آنچه بود تو بودی و من و آن احساس که از پشت نگاهت، زیر ترنم باران بر من می تابید و چون آتشی در نهانخانه ی جانم می نهفت تا در خلوتکده ی تنهایی هایم زبانه کشد و شرمساری آن کلام نابت را تصویر جانم سازد به راستی که در آن کوچه ی خلوت چه بانشاط و طناز همچو شبنمی آمیخته با لطافت باران بهار در وجودم شور عشق ریختی و مرا به بودن خواندی به بودن با تو و آسودن در کنار تو و من خالی دستان تو را دیدم و خالی دستان خودم را و زمان با شتاب گذشت تا به خود آمدم تو از خم کوچه گذشتی و ندانستم که نگاهم را چگونه تفسیری کردی...!!![]()

![]()
كاش مي شد از قلم هايي كه برعالم رواست
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
كاش دل ها از ازل ممهور حسرت ها نبود![]()
![]()
و من از پنجره بیداری
کوچه یاد تو را می نگرم ... می بویم
و چنان آرامم که
کسی فکر نکرد
زیر خاکسترآرامش من
چه هیاهویی هست ... !
عاشقی هم دردی است ... !
و من از لحظه دیدار تو می دانستم
که به این درد
شبی
خواهم مرد ... ! ![]()
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود ![]()
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد ![]()
![]()
هر بار مرا كشيدي
و هر بار بيشتر رهايم كردي.
در ميان هجوم بادهاي سهمگين
فريادهايم شنيده ات اما نیامدی
همانگونه كه
چشم هايم ديده ات.
و به ناگاه
- خسته از اين بازي -
با فرفره اي كه در جيب داشتي،
بي خيال رفتي....
و من
محبوس در لا به لاي شاخه هاي درختي پير
هر بام تا شام
رد سنگهاي اين كودكان بازيگوش را
بر تنم به نظاره مي نشينم !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی ؟
عاشقتم !
با من پیمان دوستی می بندی ؟
اشک گفت :
دوستی اشک و دستمالِ کاغذی !
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی !
توی دوستی ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط
دستمال باش !
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش
خونِ درد دوید
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
اگرچه عاقبتش همان سطل آشغال شد
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت ...![]()
اما
میدانم روزی که بدانی دوستت دارم به سادگی یک پلک بر هم زدن ترکم خواهی کرد
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


